ساراسارا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

وروجک مامان و بابا

دست از پا درازتر

ديشب مامان و بابا بعد از  ازاينكه  يه نمه باروون اومد و هوا كلي خنك شده بود به سرشون زد  توي هواي آزاد روي تخت حياطمون بخوابند اما فكر اينكه من شيطون  بلا رو چكار كنند( تاوقتي كه از خواب بيدار ميشم از روي تخت  پايين  نيفتم ) ساعتها طول كشيد تا اينكه رفتند و پشه بند نوزاديمو آوردن تا ببيند ميشه من  وروجكو توي اون گير انداخت   اما عكسو ببينين كه خودش گويا ست   . خلاصه با بدبختي منو خواب كردن و بعد به اين نتيجه رسيدن كه توي چادر مسافرتي  روي تخت بخوابيم    . اما من كه هواي آزاد بهم خورد فورا از خواب بيدار شدم و شروع كردم به دست زدن اونم ساعت يك نيمه شب  و ه...
31 مرداد 1390

اولین اسم/الو الو

 دیروز علی کوچولوی عمه نجمه اومد خونمون کلی با ماشینم بازی کردیم وقتی دیدم مامان بابا اونو صدا میکنن منم شروع کردم به صدا کردنش و هی میگفتم عیی عیی و این اولین اسمی بود که گفتم بعدشم میخواستیم فیلم تولدمو ببینیم ولی دوربین لکنتمون گیر کرد بابایی گفت شاید فیلم خاک گرفته من که دیدم بابا داره توی فیلم فوت میکنه شروع کردم به فوت کردن توی فیلمها و مامان بابایی رو ذوق زده کردم بعدشم رفتیم پیش مادر جون که تازه مرخص شده بود و با بچه ها کلی بازی کردیم  حسابی خوش گذشت راستی من که خیلی وقته با تلفن صحبت میکنم بالاخره امروز گفتم ایو ایو ...
30 مرداد 1390

کوچولوی متفکر

امروز وقتی بابایی داشت اسباب بازیمو درست میکرد ازش یاد گرفتم واسه همین وقتی اون  نا امید شد من دست به کار شدم فقط نمیدونم چرا خراب تر شد بعدشم بی خیالش شدم و رفتم سراغ کتابام این یکی خیلی کوچولوه حال نمیده باید برم سراغ موغولی بعدشم دیدم همون کنار بابایی بخوابم بهتره ...
29 مرداد 1390

راه رفتن من

از دیروز بعد از ظهر که آبتین رفت من که دیدم اون کم وبیش راه میره به فکر راه رفتن افتادم  ودیشب تا دیر وقت ٨_٧ قدم بر میداشتم بعد میفتادم مامانی وبابا اینقدر خوشحالی می کردن ودست میزدن که مجبور میشدم دوباره راه بیفتم آخه قبلا  فقط دو قدم میرفتم ولی حالا حرفه ای شدم   ...
26 مرداد 1390

فرمون دوچرخه توی چشمم

دیروز من و آبتین جون با دوچرخه هدیم کلی بازی کردیم خیلی هم خوش گذشت جای همه نی نی هام خالی ولی من که داشتم شیطونی میکردم از زین دوچرخه بالا رفتم و یهو دوچرخه وارونه شد و فرمون رفت تو چشمم اخ که چقدر گریه کردم بعدشم کلی ورم کرد راستی مادر جونم دیشب توی بیمارستان بستری شد انشا اله زود تر خوب شه عجب رو بر حادثه ای داشتیم ما ...
25 مرداد 1390